شعر در عبور از حال و روز خویش

یک شهر هم حکایت شیرین نوشته است

من هم از این قبیله ی تردید و ترس و عشق

دنبال یک سراب سالهاست می دوم....

..............................................................

با رنگ یک نگاه تو تصویر می کشم

حس نجیب ناز تو را سیر می کشم

با واژه ها ی شعر خودم می شوم رفیق

یاد تو را ببین که چه دلگیر  می کشم!

بتدریج استقبال از این وبلاگ بخصوص از سوی علاقه مندان در حال افزایش است ولی چقدر خوب باشد نقد و نظرات و ارائه اطلاعات نوشتار ی و تصویری مناسب و مفید نیز از سوی بینندگان و مخاطبین فراهم گردد .با تشکر مجدد

شکل و فرم حاضر این روستابا سالهای قبل متفاوت شده است فرق کرده است و منی که در این روستا بزرگ شده ام زندگی کرده ام بیشتر قابل لمس است نظر دیگرانی که در این روستا با خاطراتی بوده و مانده اند نیز قابل مطالعه و بررسی است .

شما وقتی به قیافه ها ی افراد مختلف در دوره ها ی مختلف نیگاه میکنی و تغییراتی را در چهر ها شاهد هستی و بررسی وضعیت زندگی شخصی و خانوادگی این اشخاص نیز عبرتی است برای این لحظه و فرداهایت..

همه ی ما مسافرانی هستیم که دیر یا زود باید از این مرکب دنیا پیاده شویم !!!!و می گویند سواری بس است پیاده شو !!!!

من آرزو می کنم انس و الفتی دیرینه و ریشه دار در میان همه اهل دلان روستایی در داخل روستا و خارج از روستای دوست داشتنی  و با افکا رو سلایق مختلف شکل گیرد و استمرار یابد .

غرض نقشی است که از ما باز ماند....

خیلی وقته از روستای پنبه چوله ننوشته ام باشد تا با دقت وظرافت بیشتر وبهتر از قبل مطالی رو بنویسم و اینجا بذارم منتظر نقد و نظرات سازنده هستم